تبليغاتX
بال فرشته ها

سلام به زودی کل رمان رو توی وبلاگ میذارم خوشحال میشم هر وقت خوندین نظر بدین


 

نوشته شده توسط سحرمحمدزمان بیگی در چهارشنبه هفتم دی 1390 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط سحرمحمدزمان بیگی در چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت


قسمت دوم

داشتم ازعشقش می مردم اما دم نمی زدم مدام از خودم می پرسیدم چرا باید کسی را دوست داشته باشم؟جوابم واضح بود چشم های درشت قهوه ای ...ابروهای کمونی...پوستی به رنگ گندم زار...لب های کوچک...گونه های گردویی گل بهی...غلغل خنده...آن جذبه نگاه...همه این ها قلبم رو می لرزوند...آخ که گاهی اوقات چقدر دلم می خواست درآغوشش بگیرم...اما چرانمی گفتم ؟چرابه زبون نمی آوردم؟آخر چه می گفتم؟می گفتم کسی را دوست دارم که رباینده قلب همه است؟همه ای که برای بدستآوردنش بامن مشورت کرده اند؟مثل فرزاد؟...قلبم می گرفت وقتی به این فکر می کردم که اون ممکنه یکی دیگه رو جز من دوست داشته باشه...ای خدا!!من اونو می خواستم اما ره ابراز احساساتم را نمی دانستم...مگه آدم چندبار عاشق میشه؟یادمه اولین بارتوی محوطه ی دانشکده فنی دیدمش...از همان اول زیباییش نظرم راجلب کرد...اما...اما...ماشینم توی برف ها گیر کرده بودونمی توانستم کنترلش کنم.انگار فهمیده بود مشکلی برام پیش اومده.اومد جلو وسلام کرد چه صوت زیبا ودلنشینی داشت.توی چشم هاش نگاه کردم نمی دونم توی نگاهش چی بود...نشست پشت فرمون ماشینمو من ماشین روبه کمک چند دانشجوی دیگه هل دادم...وبعد خداحافظی کرد رفت...دل من روهم باخودش برد...همون روز توی کلاس دوباره دیدمش ازدانشجوهای خودم بودداشتم از خوشحالی بال در می آوردم هم اون تعجب کرده بود هم من خوشحال بودم و ای کاش می کردم که او هم از دیدن دوباره ی من خوشحال باشد.

اسمش را برای اولین بار گفت چه اسم با مسمایی داشت صدایش به عمق دلم نشست.انگار خدا شخصا آن اسم را برایش انتخاب کرده بود.راست گفته اند که اسامی ازآسمان نازل میشوند.

-سلام من پری رویایی هستم 20ساله ...هم اسمش بهش می آمد هم فامیلش

پری رویایی...پری رویایی من...دختر رویاهای من...

                                               * * *

هواتاریک شده بود البته بخاطر بارون...مشت مشت بارون خودش را روی تن خیس خیابان می زد صدای آواز باران توی گوشم نجوا میکرد.داخل ماشینم نشسته بودم و رانندگی میکردم که دیدم آشنایی جلوتر از من پیاده می رود قلبم تند میزد سعی کردم با کشیدن چند نفس عمیق آرامش کاذبی به قلبم بدهم اما فایده ای نداشت آن کس که جلوتر زیر باران می دوید پری رویایی من بود دختری که توانسته بود در یک نگاه مرا از خود بگیرد.قلبم شروع کرد به درد گرفتن :پری رویایی من شاید زیر بارون سرما بخوره...نکنه مریض شه؟...مثل موش آبکشیده شده...خودم رو به او رساندم می خواستم سوارش کنم دوستش داشتم می ترسیدم مریض شود ...خدای من ..نمی توانستم مریض شدنش را ببینم


 

نوشته شده توسط سحرمحمدزمان بیگی در چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت


وبا صدای آرامی گفتم سلام جوری که انگار مدت هاست او را می شناسم

بادرماندگی جواب سلامم را داد  ...کاری از دست من ساخته است؟مدتی در چشمانم خیره شد چشم های درشتی نداشت اما نگاهش نافذ بود...نفوذش تا اعماق استخوان ها می رفت ...به اعماق قلبم هم رسید...

-راستش منتظربودم یکی بیاد کمکم کنه اگه میشه ...

لبخندی زدم

باتردید گفت:اگه میشه شماپشت فرمون بشینید تامن ماشین رو ازپشت هل بدم...

قبول کردم ازخداخواسته ...نفوذ نگاهش همان لحظه کارخودش را کرده بود...

 

توی ماشین نشسته بودم و به آهنگ گوش می دادم.

«به روی چشات به جز من کی دل سپرده؟

چرا ازباغ خیالم یکی عطر تورو برده

ولی از دفتر قلبم اسم تو که خط نخورده

من یه عاشق قدیمی یه غریب سرسپرده

کاشکی که عطر توباشه توی خونه

هنوزم می خوام بخونم عاشقونه

کاشکی تاآخرقصه دل تو با من بمونه

چشمه به چشمه میجوشم رخت بهارو می پوشم

تواگه باشی ابرم و بارونم

لحظه به لحظه دل به تو می گه

دلتنگم بی تودیگه

کاشکی بدونی بی تو نمی مونم»

دلم می خواست گردنش رو بشکنم وقتی اومد جلو وگفت واسم از پری خواستگاری کن چقدر دلم می خواست بهش بگم پری مال خودمه اما خودم رو کنترل کردم وقبول کردم انتخابباخودپری بوداما وقتی گفتم فرزاد ازت خواستگاری کرده هیچ واکنشی نشان نداد دلم میخواست بگه چراتوخواستگاری نکردی؟یابگه توچی؟اما نگفت...

از اون وقت به بعدمن مریض شدم...شایدمرانمی خواست ...امانه...اوحتما دلش با من بود...مگه نمی گن به دل است راه دل را؟اما اگر مرا می خواست چرا بافرزاد قرار گذاشت؟داشتم دیوانه می شدم...به سرحدجنون رسیدم به همه دانشجوهایم سخت میگرفتم...مخصوصا به او...مخصوصا به فرزاد...آنقدر سخت گرفتم که صدایش درآمد

اما حتی یک جلسه هم غیبت نداشت...

                                                         * * *

داشتم ازعشقش می مردم اما دم نمی زدم مدام از خودم می پرسیدم چرا باید کسی را دوست داشته باشم؟جوابم واضح بود

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سحرمحمدزمان بیگی در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت


قسمت اول

 مشت مشت بارون میخوردتوی صورتم خیس خیس شده بودم بارون باعث شده بود هواتاریک تر از اونی که هست به نظربرسه.نفس نفس میزدم که صدای یک آشنامرا به خودم آورد.

خدایاچرااو...؟چراحالا...؟ضربان قلبم تندترشدتندترتندتر.صدای اوتوی گوشم زنگ می زد:

-میشه برسونمتون؟

وبقیه ی حرفاش...مگه میشه حرفای اون روزش یادم بره؟مگه میشه...؟نه ...نه نمیشه...قبول نکردم...چرا؟...چون می ترسیدم...ولی...ولی کسی نبودکه ازاوبترسم...ازچه میترسیدم ازخودش؟اما نه دلداده از دلدارنمیترسد.

 ازحرف مردم؟نمی دانم ولی فکرکنم ازحرف مردم...خسته بودم...لپ هام گل انداخته بودحس می کردم قلبم مثل یک پرنده زندانی خودش را به قفس تنگ سینه ام می کوبدودهانم راراحت ترین جابرای فرار می یابد...خسته بودم...عاشق بودم ...عاشق بودم؟آره بودم ولی ...فقط خودم میدانستم...نمی دانم شایدهم...صدای قدم هایش را به وضوح می شنیدم...نزدیک تر می شد ماشین داشت میخواست مرا برساند امامن داشتم خفه می شدم درآن هوای بارانی ...هوای دلم هم بارانی بود...عجیب احساس خفگی داشتم...

                  * *  *

چندوقتی بودنیامده بود ازخیلی هاسراغش راگرفتم امامن که نمی توانستم زیاد سراغش را بگیرم مردم چه فکری میکردند؟...نه ...فقط باید منتظرمی ماندم...آخه من دختر بودم...دختردنبال پسرنمی رود...ازدخترانتظار نمی رود...چه روزگار سختی...درد عشق هم عجب دردیست...دانشجودنبال استاد می رود...جرقه ای در ذهنم درخشید...

خسته بودم ازین عشقی که یواشکی درقلبم متولدشده بودولحظه لحظه ازجانم تغذیه می کرد وبزرگ و بزرگ تر می شدوباهربزرگ شدنش گوشه ای از جان مرامی سوزاند .ازین عشق که فریادش را فقط گوش من می شنود نه او...او نمیتواند ازنگاه هایم بفهمدومن گاهی حس می کنم بهتر که نمی فهمد امادلم می خواهد بداند دل است دیگر...می خواهد همه بدانند...ولی...دختردنبال پسر نمی رود...

                                                                * * *

تنهادر خانه نشسته ام هیچ کس نیست که بداند در دل من چه می گذرد ...چرا؟...خودم نخواسته ام...اگرمی دانستندننگ وعار حسابش می کردند برای یک دختر ننگ وعار است انگار که کسی را دوست بدارد...بازاز خودم می پرسم چرا؟...چرانبایدبدانند...؟چراننگ وعاراست...؟

همه کج خلقی های گاه بی گاهم را به حساب خستگی هایم می گذارنداما...ام نمی داننددل تنگی دارم ...که برایش فقط اومایه ی آرامش است...تابه حال از کلاس هایش غیبت نکرده ام...چون دوستش دارم

دردل آرزو می کردم دوستم بدارد کاش بگوید دوستم دارد دلم می خواهد بگویداما...امانمی گوید.

من به او فکرمی کنم ...درس او را می خوانم درس عشق...آن نگاه اول را هیچگاه فراموش نمی کنم...شنبه روزی بود...اول هفته-هرچیز آغازش زیباست-هر چیز نو زیباست مثل بهار مثل نوزاد-زاده ای نو-مثل آغاز عشق با یک نگاه...باران نمیبارید هوا سرد نبود...نیمه ی بهمن ماه بود.هواگرمبودبرعکس همه روز های زمستانی...برف زیادی باریده بود...یادم است گرما را حس می کردم...شایدگرمای هوابود!!!!شایدهم گرمی نگاه او...وقتی را که ماشینش توی برفها گیر کرده بود هیچ گاه فراموش نمی کنم...قیافهاش خیلی بامزه شده بود !بانگاهش انگار از من کمک می خواست به کمکش رفتمجوان بود اول فکر کردم دانشجوست اما نبود...خیلی جوان بود برای استادی

اولین کلمه راکه بینمان رد وبدل شد خوب یادم است همه می دانند اول چه می گویند:سلام

من هم جلو رفتم وبا صدای آرامی گفتم سلام جوری که انگار مدت هاست او را می شناسم

بادرماندگی جواب سلامم را داد  ...


 

نوشته شده توسط سحرمحمدزمان بیگی در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت